|
در سياهي مطلق شب ، منم ، سكوت و دلتنگي.
در هجوم بي دريغ اشك ها ، منم ، غصه و تاريكي...
به اميد اينكه شايد يكي بيايد و دستش را به سويم دراز
كند و از تيرگي رهايي ام بخشد.
ممكن است دفتر تاريخ را، يك مهربان ، دست كاري
كند : قابيل ، هابيل را نكشد . يكي از برادران يوسف ،
اميد يعقوب را از چاه بيرون آورد . آدم ها موقع راه
انداختن جنگ ها،ياد آبنبات چوبي كودكشان بيفتند ،
بعد هاي هاي گريه كنند و دلشان سفيد شود . من هم
ديگراسيرنااميدي نباشم.
شايد كافيست ......... .
حتما خورشيد به خاطر من يكي ، دو دقيقه ديرتر طلوع
مي كند.حتما خدا هنگام قدم زدن در قلمرو بي پايان
كائنات به فكر من هم هست و مي داند بنده اي دارد
دلشكسته و بي آشيان كه نوازش مي خواهد !!
فردا هم واژه ي قشنگي است ! فردا ......فردا .......
فردا حتما معجزه ي ديگري روي مي دهد ؛ اين بار
براي من !!
فردا خورشيد و ماه و ستاره فقط براي من در آسمان
پديدار مي شوند . فردا عشق دوان دوان مي آيد تا
در قلب كوچك من جا بگيرد . فردا خداوند فقط به خاطر
من آسمان را يك دست رنگ سفيد مي زند !!
اميدم به من مي گويد فردا كابوس مي ميرد و رويا
متولد مي شود !!
فردا فرشته ها حرف هاي دلم را نذر مهرباني مي كنند !!!
|